تبلیغات
هیئت مهدیون قزوین
 
هیئت مهدیون قزوین
 
مختصری درباره ی حضرت فاطمه (س)

 

خطبه فدک

در این جریان، فاطمه علیهاسلام بارها با ابوبکر و عمر و احتجاجاتی داشت و امیرالمؤمنین نامه تندی به ابوبکر نوشت و حق مسلم فاطمه را اثبات کرد. فاطمه علیهاسلام هم خطبه‌ی تاریخی فدک در حضور جمع بسیاری از مسلمین ایراد فرمود و مدعیان دروغین خلافت و غاصبین فدک را رسوا نمود،اما اّنان بر اجرای مقاصد خویش همچنان پافشاری وبه دادخواهی آن مظلومان تاریخ ،پاسخ صحیح نگفتند بلکه افکار عمومی را علیه آنان شوراندند و با نسبت‌های ناروا و زشت به ساحت قدس امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا، مقصود و منظورخودرا بر ملا ساختند.

اما امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا با سربلندی و افتخار از این آزمایش بزرگ الهی خارج شدند و برای بقاء اسلام، در مقابل این همه ظلم و ستم از حقوق مسلم خود چشم بستند و دم نزدند. حتی وقتی امیرالمؤمنین علیه السلام به خلافت دست یافت، باز هم به فدک که سرمایه هنگفتی بود،اعتنایی نکرد و فدک در طول تاریخ به تاراج رفت .

به هر حال فاطمه علیهاسلام هر روز رنجورتر می‏شد و کم کم حالش رو به وخامت می‏رفت. همه مسلمین از این پیش آمدها ناراحت بودند. زنان مدینه به عیادت آن حضرت آمدند و حضرت خطبه‏ای برای آنها ایراد فرمود که چرا شوهران‌شان امیرالمؤمنین را یاری نکردند.

در آستانه شهادت

فاطمه علیهاسلام روزهای آخر عمر خود را سپری می‏کرد و به شدت از ابوبکر و عمر ناراضی بود، اما آنها که نارضایتی فاطمه را به صلاح حکومت خود نمی‌دیدند، آمدند تا به عنوان عیادت، رضایت وی را جلب کنند. فاطمه زهرا ابتدا نپذیرفت اما آنها پس از چند بار، امیرالمؤمنین علیهالسلام را واسطه کردند و بالاخره با اصرار زیاد به عیادت او آمدند . در همین ملاقات بود که فاطمه علیهاسلام رسماً نارضایتی خود را به گوش آنها رساند.

کم کم فاطمه علیها سلام آستانه شهادت قرار گرفت. دستور داد برایش تابوت ساختند و سپس به امیرالمؤمنین وصیت نمود.

شهادت و دفن

روح پاکش در عصر یک روز غم‏انگیز از خانه دلتنگ دنیا پر کشید و به درجه رفیع شهادت نایل شد.
خبر شهادت آن حضرت فوراً در بین مردم انتشار یافت و مدینه یک‌پارچه عزا و گریه شد . سیل جمعیت برای دلداری و تسلیت امیرالمؤمنین و فرزندان خردسال فاطمه به طرف آن خانه کوچک سرازیر بود تا کم‌کم خورشید غروب کرد.

مردم متفرق شدند و علی تنها شد. شب بود؛ او شخصاً برای تغسیل و تدفین اقدام فرمود. شبانه آن بدن آزرده را همراه باران اشک خود غسل داد و کفن نمود و با عده کمی از شیعیان خاص خود بر او نماز خواند و بدن بی‌جان فاطمه را در گوشه‏ای دور از چشم بیگانگان به‌خاک سپرد ؛ سپس با دستی خالی و سینه‏ای پردرد به سوی قبر مطهر رسول خدا رو کرد و با کلماتی دلسوز خاطر خود را تسلی داد.

صبح شد و مسلمان‌ها که از تدفین فاطمه علیهاسلام خبر نداشتند جمع شدند. وقتی که از دفن زهرا مطلع شدند با کمال جسارت خواستار نبش قبرش شدند که ناگهان با غرش شیر خدا، نفس‌ها در سینه‏ها حبس شد و از تصمیم خود منصرف شدند.

مخفی ماندن قبر مطهرش

قبر مطهر فاطمه علیهاسلام باید تا قیامت، تا قیام فرزند عزیزش حجه بن الحسن عجل الله تعالی فرجه مخفی بماند تا سندی زنده بر مظلومیت آن بانو و گواهی بر ظلم و ستم قاتلین او باشد. اما راویان نکته‌سنج و عاشقان هوشمند که بوی تربت فاطمه را می شناسند از لابه‏لای کلمات ائمه اطهار و صفحات تاریخ به جستجوی قبر مطهر آن بانوی مظلومه برآمدند و به گمانی قریب به یقین، آن را در خانه خودش یافتند.

از فاطمه زهرا علیهاسلام روایاتی به جهان اسلام تقدیم شده که یکی از بهترین میراث آن حضرت در خطوط تاریخ است ولی افسوس که دفتر روز شمار تاریخ زندگانی‌اش برای ابد بسته شده و دیگر سخنی بر آنها اضافه نشده است.

|+| نوشته شده توسط گروه سایت مهدیون هیئت در پنجشنبه 23 اردیبهشت 1389 و ساعت 09:35 ق.ظ  نظرات

چند تصویر از حرم زیبای شاه نجف

 

|+| نوشته شده توسط گروه سایت مهدیون هیئت در پنجشنبه 26 فروردین 1389 و ساعت 09:35 ق.ظ  نظرات

انسان و خدا

نفس عبارت از قوه ای است که در جسم موجود است یا به آن تعلق می گیرد و منشأ آثار گوناگون است


توضیح: برخی اجسام دارای آثاری می باشند که به صورت یکنواخت از آن ها ظهور می یابند، مثلاً آتش همواره دارای اثر سوزندگی یا ایجاد حرارت است. یخ همواره سرد و خورشید همیشه سوزان است و نور افشانی می کند،بنابراین آثار این اجسام به صورت یکنواخت ظاهر می گردد..


اجسام دیگری هستند که آثار یکنواختی ندارند، مثلاً انسان گاهی نشسته است و گاهی ایستاده؛ زمانی می خندد و زمانی می گرید؛ هم چنین دارای ادراکات متفاوتی است و این آثار از خاستگاه واحدی سرچشمه می گیرد که نام آن را نفس می گذاریم.


پس نفس امری است که منشأ آثار مختلف و ناهمگون در جسم می شود.


برخی نیز میان روح و نفس تفاوت گذاشته اند ومعتقد شده اند که : روح و نفس از نظر فلسفی در بعضی کاربردها با هم تفاوت دارد؛ زیرا اگر آن را به عنوان موجودی مجرد از ماده در نظر بگیریم، از آن تعبیر به روح می شود، اما اگر موجود مجردی باشدکه ارتباط و اضافه و تعلق به بدن دارد، از آن تعبیر به نفس می شود.


نفس جوهری است که ذاتاً مجرد است، ولی در عمل مادی می باشد، یعنی هر چند از جنس ماده نیست، ولی افعال خود را از طریق ابزارهای مادی انجام می دهد، مانند دانش هایی که انسان ها کسب می کنند که با استفاده از اندام حسی صورت می پذیرد.


روح ذاتاً و فعلاً مجرد است، یعنی ماده نیست و در کنش ها و فعالیت هایش نیازمند به ابزار مادی نمی باشد.


البته معمولاً نفس و روح به صورت مترادف به کار می روند و توجهی به تفاوت بین این دو نمی شود.


اختلافی که میان نفس و روح بیان شد، اختلاف فلسفی است، اما در بحث های اخلاقی معنای نفس غالباً به حالت ها وگرایش های درونی انسان ها و یا قوه ای که درون انسان وجود دارد، اطلاق می شود، ما نند نفس اماره، لوامه، راضیه و مطمئنه.


حال باید دید منظور از این که اگر خود را بشناسیم خدا را می توانیم بشناسیم چیست؟


مراد از معرفت نفس این نیست که کسی چنین بیندیشد که من نبودم و موجود شدم, پس آ‏فریدگاری دارم؛ زیرا این تفکر حصولی که از راه مفاهیم استنتاج شده, همانند سایر دانشهای حصولی و ذهنی است و ممکن است بعد از معرفت آن, اعتراف به مبدأ و معاد حاصل نشود. چنان که ممکن است, شناخت مبدأ آ‏فرینش از راه برهان حرکت و حدوث و مهم تر از همه, برهان امکان و وجوب, که یک سلسله شناخت های حصولی هستند نه حضوری, فراهم گردد ولی اعتراف به مبدأ و معاد را به همراه نداشته باشد.


 استدلال بر توحید خدا از پدید آمدن نفس, استدلال از راه آیات آفاقی است؛ زیرا نفس گوشه ای از گوشه ای از گوشه های آفاق است و لذا این نوع شناخت و تفکر را نمی توان معرفت ناب نفس نامید, بلکه استدلال مزبور راهی فکری برای اثبات مبدأ با حد وسط قرار دادن حدوث نفس است.


 همان طور که متفکر, درباره جهان خارج و پدیده های آن می اندیشد و از راه برهان حدوث, یا از راه برهان حرکت, و یا برهان نظم و یا برهان امکان و وجوب پی می برد که این جهان به مبدأ فاعلی نیازمند است, درباره خود هم اگر این چنین بیندیشد که من چون حادثم یا متحرکم یا ممکن الوجود هستم, به محدث یا محرک یا واجب الوجود نیازمند و مرتبط هستم. این گونه استدلال گرچه نافع است, ولی این شناخت حصولی است و هرگز معرفت حضوری نخواهد بود و محصول این نوع استدلال هم خودشناسی ناب نیست, تا معرفت ویژه مبدأ و معاد را به همراه داشته باشد, بلکه ثمره آن, خداشناسی مصطلح از راه جهان شناسی است.


 اما اگر نفس خود را با علم حضوری مشاهده کند و چنین بیابد که ذاتش عین ربط به موجود مستقل است, حتما مربوط الیه او که خدای سبحان است, به مقدار شهود شخص, مشهودش قرار می گیرد.


 البته نه این که با چشم حسی مشهود واقع شود؛ زیرا خداوند را «لا تدرکه الأبصار و هو یدرک الأبصار» (1). «چشمها ادراک نمی کند و او چشمها را ادراک می کند» بلکه با حقایق ایمانی و با دیده جان حقیقت را مشاهده می کند. چنان که در کلمات نورانی امیرالمؤمنین(ع) آمده است آن حضرت در جواب مردی که از او سئوال کرد, آیا خدایت را هنگامی عبادت دیده ای؟ فرمود: خدایی را که نبینم عبادت نمی کنم. آن مرد پرسید: چگونه او را دیده ای؟ فرمود: «ویلک لا تدرکه العیون بمشاهده الأبصار ولکن رأیة القلوب بحقائق الإیمان» (2) «یعنی خداوند را چشم های حسی نمی بیند و ادراک نمی کند لیکن دل ها با حقایق ایمان او را ادراک می کنند.» این شناخت فطری, حضوری و شهودی است.


 شناخت حضوری, انتقال از یک علم حضوری به علم حضوری دیگر نیست. چون علم حضوری واقعیتی خارجی و شخصی است و واقعیت شخصی نه کاسب است و نه مکتسب. هرگز با شناخت واقعیتی خارجی و شخصی, نمی توان به حقیقت خارجی و واقعیت شخصی دیگر پی برد. علم شهودی نیز وجودی خارجی است و وجود خارجی از غیر خود حکایت نمی کند.


 معنای این جمله که اگر کسی خود را شناخت خدای خود را می شناسد, این است که شناخت نفس که شهودی خارجی است, بدون شهود خدای سبحان ممکن نیست؛ زیرا یافتن خود به علم حضوری، عین یافتن وجود خود است و وجود خود، عین ربط به خداوند است. پس شهود نفس، عین شهود ربط به پروردگار است و غفلت از خداوند با شهود نفس ممکن نیست. چنانکه شهود خداوند با غفلت از نفس سازگار نیست.


 اگر انسان واقعیت خودرا به علم حضوری بیابد, چون واقعیت او هیچ حقیقتی جز تعلق به مبدأ آفرینش و ربط به هستی محض ندارد, هرگز ممکن نیست, حقیقت مرتبط خود را ببیند و خدای خود را که طرف این ربط و مستقل این وجود رابط است, مشاهده نکند؛ زیرا حقیقت انسان نه مستقل است و نه به غیر خدای سبحان وابسته است و لذا ممکن نیست انسان با شناخت صحیح خود از معرفت خداوند غافل باشد. البته ربط و فقر برای حقیقت انسان, نسبت به خداوند نظیر زوجیت برای اربعه نیست که لازم ذات باشد؛ بلکه نظیر خود اربعه برای اربعه است که عین ذات اوست.


 همان طور که استقلال و غنا برای واجب تعالی عین ذات واجب است, فقر هم برای ممکن عین ذات اوست و برای همین است که اگر کسی خود را بشناسد, چون ذاتش وابسته به خداوند است, یقینا هم خدا رابا روح خود می بیند و هم قیامت را مشاهده می کند؛ زیرا خودش, هم از طرف آغاز خلقت به مبدأ فاعلی مرتبط است, هم از طرف انجام خلقت به مبدأ غایی وابسته است, هم به «هو الأول» مرتبط است, هم به «هو الاخر». لذا با شناخت خود، هم مبدأ را می شناسد و هم معاد را که «هو الأول والاخر» (3)


 و اگر خودش را فراموش کرده باشد هم معاد را فراموش می کند و هم مبدأ را. هم فراموشی مبدأ در اثر فراموشی نفس است و هم فراموشی معاد.


 همان طور که بین معرفت نفس و معرفت مبدأ و معاد تلازم است بین نسیان نفس و نسیان مبدأ و معاد نیز تلازم است. یعنی اگر خود را ببیند, ربط خود را با قیامت هم خواهد دید. چنان که مبدأ را هم خواهد دید و اگر حقیقت خود را نبیند، خود راگسیخته از مبدأ و منقطع از قیامت می پندارد. لذا هم مبدأ خود را انکار می کند, هم معاد را، به طوری که منکرانه می پرسد: این مرده های پوسیده را چه کسی دوباره زنده می کند؟


 اگر کسی خودش را بشناسد, می داند که «هَلْ أَتی عَلَی الإِنسان حین مِن الدَّهر لَم یَکُن شَیا مَذکوراً» (4)


 برهه ای از مراحل هستی بر انسان گذشت که چیزی نبود و در مرحله بعدی چیزی شد ولی قابل ذکر نبود, رفته رفته به هستی انسانی رسید و اطوار گوناگونی را پشت سر گذاشت. بنابراین, انسان اگر حقیقت خود را بیابد که نبود و بود شد, هرگز از شهود مبدأ خود غافل نخواهد بود؛ چنان که از یاد معاد خودیش غفلت نمی ورزد.


 حاصل آن که، انسان عین ربط به مبدأ و عین ربط به معاد است و لذا کسی که این ربط را می بیند, چگونه ممکن است مبدأ و معاد را انکار کند؟ چگونه ممکن است به یاد خویشتن خویش باشد ولی به یاد معاد و مبدأ خود نباشد؟ آیه سوره «حشر» و آیه سوره «یس» و حدیث معرفت نفس در واقع همگی با انسجام و هماهنگی یک حقیقت را تبیین می کند.

منبع  : حقیقت

|+| نوشته شده توسط گروه سایت مهدیون هیئت در سه شنبه 24 فروردین 1389 و ساعت 10:10 ق.ظ  نظرات

خشنودی امام زمان
 
 
یكی از اموری كه در روایات بر آن تأكید شده، تلاش برای جلب خشنودی امام زمان(ع) و دوری از خشم و ناخرسندی آن حضرت است. پرسشی كه در اینجا مطرح می‌شود این است كه چگونه می‌توان خشنودی آن امام را به دست آورد.

برای روشن‌تر شدن موضوع، خوب است كه نگاهی داشته باشیم به یكی از این یادگاری‌های گرانقدر امام عصر(ع)؛1 یعنی دعای معروفی كه با جملة «اللّهم ارزقنا توفیق الطّاعة...» شروع می‌شود و در اوایل «مفاتیح الجنان» نیز آمده است.

در این دعای كوتاه و مختصر امام مهدی(ع) همة آنچه را كه شایسته است ما خود را بدان‌ها آراسته یا از آنها پیراسته سازیم در قالب درخواست از خدا بیان كرده و به صورت غیر مستقیم به ما فهمانده‌اند كه به عنوان حجّت خدا، چه انتظاری از ما دارند و چگونه شیعه‌ای را برای خود می‌پسندند. با هم قسمت‌هایی از این دعا را می‌خوانیم:

«اللّهمّ ارزقنا توفیق الطّاعة و بعد المعصیة و صدق النیّة و عرفان الحرمة و أكرمنا بالهدیٰ و الإستقامة و سدّد ألسنتنا بالصّواب و الحكمة و املأ قلوبنا بالعلم و المعرفة و طهّر بطوننا عن الحرام و الشّبهة و اكفف أیدینا عن الظّلم و السّرقة و اغضض أبصارنا عن الفجور و الخیانة و اسدد أسماعنا عن اللّغو و الغیبة؛2

بار خدایا! توفیق فرمان‌برداری، دوری از گناهان، درستی و پاكی نیّت و شناخت حرام‌ها را، روزی ما فرما؛ و ما را به راهنمایی و پایداری گرامی دار و زبان ما را در درست‌گویی و گفتار حكیمانه استوار ساز و دل ما را از دانش و معرفت سرشار كن و درون ما را از حرام و مال شبهه‌ناك پاكیزه گردان و دست ما را از ستم‌گری و دزدی بازدار و چشم ما را از فجور و خیانت بپوشان و گوش ما را از شنیدن سخن بیهوده و غیبت بربند و...»


در ادامة این دعا، امام عصر(ع) صفات و ویژگی‌هایی را كه شایستة عالما، دانش‌پژوهان، پیران، جوانان، زنان، توانگران، تنگ‌دستان، جنگ‌جویان، حكم‌رانان و... است بر می‌شمارند و از خداوند می‌خواهند كه به هر یك از این گروه‌ها و اقشار اجتماعی صفات و ویژگی‌هایی را كه شایستة آنهاست عطا فرماید.

منبع : معارف دینی

|+| نوشته شده توسط گروه سایت مهدیون هیئت در سه شنبه 17 فروردین 1389 و ساعت 02:15 ب.ظ  نظرات

آرامش بشر امروزی

آرامش گمشده انسان امروز

آرامش گمشده انسان امروز

بود و نبود جهان هستى و هر چه كه درآن است نشان مى دهد كه اگرچه هدف زندگى بلند است، اما راه بسیار كوتاه است. زندگى شیرین است، اما بسیارى از حوادث آن تلخ است و ناگوار .

گرچه باید خوب زندگى كرد، اما خوب زندگى كردن نیز كارى است بس دشوار و مهم.
ادامه ی مطلب
|+| نوشته شده توسط گروه سایت مهدیون هیئت در شنبه 14 فروردین 1389 و ساعت 11:55 ق.ظ  نظرات

خدا جویی
|+| نوشته شده توسط گروه سایت مهدیون هیئت در پنجشنبه 12 فروردین 1389 و ساعت 11:54 ق.ظ  نظرات

عاشورا و دنیا طلبی

 

از بنیادی ترین عوامل شکل گیری حادثه خونبار عاشورا و شهادت اهل بیت پیامبر(ص) رفاه زدگی و دنیا گرایی خواص مسلمین و به تبع ایشان عوام می باشد.
خواص به دو دسته اند: طرفدار حق و طرفدار باطل. خواص طرفدار حق، نیز به دو دسته می شوند: دسته اول افرادی که در مقابله با خواهش های نفسانی به سوی مقام، شهوت، پول، شهرت و... موفق هستند و عنان نفس در دست دارند.دسته دوم در بزنگاه های مختلف، وادادگی خویش به سمت رفاه را نمایان می سازند. این دسته خواصی هستند که در برابر متاع و بهره های زندگی به حدی مجذوب هستند که در جایگاه هایی که تکالیف سخت و امتحان های صعب به میان می آید پا پس نهاده و مردود می شوند.
اگر در جامعه ای قسم اول خواص طرفدار حق شیوع بیشتری داشتند هیچگاه شاهد دنیازدگی و رفاه طلبی خواص و به تبع آنها عوام نبوده و بروز وقایعی چون حادثه عاشورا امری قریب به محال خواهد بود. اما در صورتی که شاهد قسم پول پرست، جاه طلب و5 از خواص باشیم آنگاه چنین خواصی، از ترس جان و از دست دادن مال و مقام از عمق جان حاضر می گردند که حاکمیت باطل را قبول کرده و از حق طرفداری ننمایند. اینان به هیچ وجه حاضر به چشم پوشی از مادیات به هدف دفاع از معنویت و حقیقت نمی باشند. در چنین جامعه ای وقوع حادثه عاشورا امری عادی و طبیعی خواهد بود.

بقیه ی مطلب در ادامه ی مطلب

|+| نوشته شده توسط گروه سایت مهدیون هیئت در شنبه 22 اسفند 1388 و ساعت 10:29 ب.ظ  نظرات

انسان حقیقی
 
انسان موجودی است دو ساحتی که یک ساحت آن جسم او می‌باشد که با چشم آن را می‌بینیم یعنی صورت ظاهریش و ساحت دیگر، روح وی می‌باشد که چون مادی نیست با چشم نمی‌توان آن را دید، اما این دو بعد انسان بطور کامل مستقل از هم نبوده بلکه تاثیر متقابلی دارند یعنی همچنانکه انسان وقتی از نظر بدنی مریض می‌شود، از نظر روحی نیز احساس خستگی می‌کند و بر عکس وقتی که از نظر روحی دچار مشکل می‌شود.، از نگاه کردن به صورتش می‌توان فهمید، ولی یک سوال اساسی هست و آن اینکه از بین دو بعد انسان، کدامیک نقش اصلی را بازی می‌کند. روح انسان یا جسمش؟

نظرات متعددی را مکاتب مختلف داده‌اند که در اینجا به بیان دو دیدگاه مادیون و دیدگاه اسلامی خواهیم پرداخت.

دیدگاه مادیون

چون در این دیدگاه، انسان و زندگی را فقط مادی باور دارند و هر آنچه که خارج از ماده بوده و عقل راهی برای شناختش نداشته باشد و با عقل وی جور در نیاید؛ قبول ندارند، حقیقت انسان را همین جسم وی دانسته و اصلا برای روح وی ارزشی قائل نبوده و حتی وجود روح را در انسان، قبول ندارند، بر این اساس، آنها چون اصالت را به جسم می‌دهند، نهایت سعی خود را در بهره بردن از این زندگی مادی به کار می‌برند و چه بسا برای رسیدن به این هدفشان، حق هزاران افراد دیگر را پایمال می‌کنند.

دیدگاه اسلامی

اما از دیدگاه اسلامی، انسان دارای حقیقتی است مرکب از جسم و روح، که جسم انسان با مرگش از بین می‌رود اما روح وی که حقیقت اصلی وی را تشکیل می‌دهد در جهتی دیگر به زندگی ادامه می‌دهد.

روح در قرآن

در قرآن آیات متعددی به این واقعیت اشاره داشته از جمله در سوره مومنون پس از بیان مراحل جسمانی خلقتش که ابتدا به صورت نطفه و پس به صورت علقه و پس از آن بصورت مضغه در می‌آید؛ می‌فرماید ما به او خلقتی تازه بخشیدیم و در وی روح دمیدیم، که این قسمت دوم ناظر به بعد روحی انسان می‌باشد.

در سری دیگری از آیات قرآن، از مرگ انسان با توفی یاد می‌کند و در آیه یازدهم سوره سجده می‌فرماید که « بگو فرشته مرگ که بر شما گمارده شده شما را به تمام و کمال (یتوفاکم) دریافت می‌کند، پس به سوی پروردگارتان باز خواهید گشت.»
با توجه به آیه یاد شده و لفظ کلمه توفی که به معنی تمام و کامل دریافت کردن چیزی است، به ما می‌فهماند که آنچه که به صورت کامل از انسان گرفته می‌شود روح اوست چون همگان می‌دانیم که شخص مرده در پیش ماست و ما او را با دست خودمان در خاک پنهان می‌کنیم، پس آنچه که در موقع مرگ بوسیله فرشته الهی به صورت کامل گرفته می‌شود همان روح انسان است، که در واقع حقیقت واقعی اوست، اگر به این نقطه نیز توجه داشته باشیم که سجده فرشتگان بر انسان پس از دمیده شدن روح و جسم وی بوده، همگان بیانگر یک مطلب است و آن اینکه حقیقیت انسانیهمان روح وی می‌باشد که بنا بر حکمت الهی مدتی در جسم انسانی مسم انسانی مسکن گزیده و این وجود جسمی وی ارزشی جز به اندازه وسیله‌‌، ندارد. لازم به یادآوری است که این اعتقاد نه تنها در بین یکتاپرستان وجود دارد حتی فیلسوفان بزرگی مانند سقراط و افلاطون نیز به زندگی روح پس از مرگ انسان معتقد بودند یعنی حقیقت انسان را روح وی می‌دانستند نه جسمش.

دلایلی زندگی روح پس از مرگ انسان

اما سوال اینجاست که به چه دلیل روح با از بین رفتن جسم نابود نمی‌شود و به زندگیش ادامه می‌دهد، فیلسوفان در این زمینه معتقدند که روح یک موجود غیر مادی و مجرد می‌باشد که زندگی و موجودیتش عامل دیگری غیر از جسم انسان می‌باشد و تا بوجود آورنده روح وجود داشته باشد خود روح نیز وجود خواهد داشت، مانند نور خورشید که بر روی دیواری تابیده است، سوال اینجاست که آیا با خراب شدن، دیوار، نور خورشید نیز از بین می‌رود، جواب منفی است. چون دیوار سبب بوجود آمدن نور خورشید نیست که با شکستن دیوار، نور نیز از بین رود که رابطه جسم و روح نیز همین رابطه است یعنی روح به منزله نور خورشید و جسم به منزله دیوار.

و اینکه دو چیز از بین می‌رود یکی موجودی که از ترکیب چند چیز بوجود آمده باشد مانند گیاه که از ترکیب آب و خاک و نور خورشید و غیره بوجود می‌آید پس اگر به گیاهی نور نرسد یا آب کافی برایش نباشد یا خاک نامرغوب شود آن گیاه از بین خواهد رفت، دوم اینکه عاملی که باعث بوجود آمدن آن شده از بین رود مثلا آب بوسیله آتش گرم می‌شود. حال اگر آتش را از آب جدا کنیم، آب حرارت خود را از دست می‌دهد در حالیکه روح یک موجود مجرد است نه مادی تا از ترکیب اجزا مختلف بوجود بیاید و ثانیا بوجود آورنده روح خداوند است که ابدی می‌باشد و از بین نمی‌رود پس بنابراین دلایل روح که حقیقت انسانی است از بین نمی‌رود.

علم حضوری به خود

علاوه بر دلایل فلسفی و عقلی که به آنها اشاره‌ای گذرا کردیم ما از وجود برخی قرینه‌ها در زندگیمان نیز پی به اصالت روحمان نسبت به جسم پی برده‌ایم هر چند که در زبان اقرار نکنیم که آنها عبارتند از:
  • آگاهی ما از بدن و اعضاء خودمان بوسیله احساس صورت می‌گیرد به عنوان نونه ما با حس چشایی، انواع طعمها را حس می‌کنیم و بوسیله حس لامسه، اجسام را،
در حالیکه آگاهی ما نسبت به اصل وجودیمان که از ان با عنوان من یاد می‌کنیم بوسیله هیچکدام از احساسمان درک نمی‌کنیم بلکه به آن علم حضوری داریم که احساس کوچکترین نقش در آن ندارد.

  • ما همواره هر چیز منتسب به خود را به «من» اضافه می‌کنیم و می‌گوییم دست من، پای من، قلب من، که با کمی توجه به این نتیجه می‌رسیم که «من» حقیقتی غیر از وجود جسمانی ماست که وجود جسمی خود را به آن نسبت می‌دهیم.

  • علاوه بر آن ما تمام کارهایی را که آنها را انجام می‌دهیم با به من نسبت می‌دهیم و می‌گوییم که من اینکار را کردم، من فکر می‌کنم، من می‌بینم.


که اینها همه نشانگر این مطلب است که «من» وجودی نیست که وابسته به جسم باشد بلکه «من» وجودی غیر مادی است که همه داشته‌های من مانند وجود جسمی‌ام و همه کارهایم وابسته به اوست، که آن نیز همان روح انسانی است ؛ پس با توجه به مطالب گفته شده حقیقت انسانی ، روح وی می‌باشد نه جسمش.

برای مطالعه بیشتر مراجعه شود به

منابع

  1. علامه حلی، کشف المراد، ترجمه ابوالحسن شعرانی، چاپخانه اسلامیه، چاپ هشتم فروردین 1376
  2. جمعی از نویسندگان، معارف اسلامی 1و2 ، هاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاها، پاییز 1378چاپ دهم.
  3. محمود رجبی، انسان شناسی، موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی.

 

|+| نوشته شده توسط گروه سایت مهدیون هیئت در شنبه 22 اسفند 1388 و ساعت 10:20 ق.ظ  نظرات